الشيخ لطف الله الصافي الگلپايگاني

116

الهيات در نهج البلاغه (فارسى)

العُروقِ بَيِّنَةً أَعلاماً . لَها جَناحانِ لَم يَرِقّا فَيَنشَقّا ، وَ لَم يَغلُظا فَيَثقُلا . تَطيرُ وَ وَلَدُها لاصِقٌ بِها لا جِئٌ إِلَيها . يَقَعُ إِذا وَقَعَت ، وَ يَرتَفِعُ إِذَا ارتَفَعَت لا يُفارِقُها حَتّى تَشتَدَّ أَركانُهُ ، وَ يَحمِلَهُ لِلنُّهوضِ جَناحُهُ ، وَ يَعرِفَ مَذاهِبَ عَيشِه ، وَ مَصالِحَ نَفسِه . فَسُبحانَ البارِئُ لِكُلِّ شَيءٍ عَلى غَيرِ مِثالٍ خَلا مِن غَيرِه . « 1 » از لطايف صنعت خدا و شگفتيهاى حكمت او چيزى است كه از حكمتهاى پوشيدهء خود در اين شب‌پره‌ها به ما نشان داده است كه روشنايى روز كه [ ديدهء ] هر چيز را باز و گشاده مىگرداند چشم آنها را مىبندد ، و تاريكى كه [ ديدهء ] هر زنده‌اى را مىبندد چشم آنها را مىگشايد . چگونه ديدگان آنها ناتوان است از اينكه از آفتاب تابان مدد گيرد به نورى كه از آن در راهها راهنمايى شوند و به هنگام آشكار شدن خورشيد خود را به آنچه مىشناسند برسانند ؟ چگونه اين شب‌پره‌ها را بر اثر تلألوَ نور آفتاب از رفتن به نقاطى كه آفتاب بر آن مىتابد ، منع كرده است و آنها را عوض رفتن به جاهايى كه نور آفتاب بر آن تابش دارد ، در جايگاه خودشان پنهان ساخته است ؟ اين شب‌پرگان روزها پلكهايشان را بر حدقهء چشمانشان مىاندازند و چون شب فرارسد از تاريكى آن چون چراغى براى طلب روزى استفاده مىكنند . نه ديدگان آنها را سختىِ تاريكى مانع مىشود و نه از رفتن در شب با وجود تاريكى شديد خوددارى مىنمايند . پس آنگاه كه آفتاب پرده از روى خود انداخت و روشنىهاى روز ظاهر گشت و تابش نور آن در لانه‌هاى سوسمار وارد شد ، شب‌پرگان پلكها بر اطراف ديدگان مىگذارند و به آنچه در تاريكيهاى شبها جهت معاش كسب كرده‌اند اكتفا مىكنند . پس پاك و منزّه

--> ( 1 ) . نهج‌البلاغه ، خطبهء 154 .